شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

52 روزگی

نفس خان مادر دو روزه که خیلی بیتابی میکردی ،در هر حالتی که میگرفتمت گریه میکردی،امروز با مامانجونی بردیمت پیش دکتر تکیار بعد از معاینه گفت هیچی نیست ماشاالله سالمه.فقط بعد گرفتن وزنت....گفت: یک کیلو اضافه وزن داره!! ! ماشاالله وزنت 6 کیلو،قدت 59 سانت شده بود. از وقتی هم که اومدیم  خونه دیگه بیتابی نکردی و راحت خوابیدی. بله رسما سرکار بودیم از دست شما...   ...
21 شهريور 1392

زندگی با تو

میخوام  یکم ازت تعریف کنم،از شیر خوردنت بگم. بله کولوچه مامان شما هر 2 ساعت (حداکثر) باید شیر بخوری و اگه یکم دیر بشه چنان جیغ و داد میکنی  که هر کی ندونه فکر میکنه  2 روزه شیر نخوردی،این حرکت رو شبها هم ادامه میدی  یعنی تا صبح من هر دو ساعت  باید بهت  شیر بدم  ولی ...دیشب یک اتفاق عجیب افتاد...تو از ساعت 12 شب تا 5 صبح بیدار نشدی!!!!! و این یعنی من تونستم 5 ساعت  بخوابم   .   صبح ها هم همزمان با بابایی از خواب بیدار میشی و شروع میکنی به خندیدن و بابا رضا رو با لبخند راهی می کنی،در طول روز هم فقط چرت میزنی و همش می خوای تو بغلم باشی و نذاری به هیچ کاری برسم منم تسلیم تو میشم ...
20 شهريور 1392

دوماهگی

دو ماه از حضور زیبایت تو زندگی ما گذشت،دو ماه که خونمون پر از نور شده پر از بوی بهشت. چقدر شیرینی،چقدر خواستنی هستنی ومن چقدر دیوانه وار عاشقت. پسرک دوست داشتنی من لحظه به لحظه عاشق تر از قبل می شم،عاشق نگاهت موقع شیر خوردن،عاشق صدای نفسهات،لحظه هایی که می خندی و من و بابا رضا رو دیوانه خودت می کنی. . . . چقدر خوبه که هستی ...
20 شهريور 1392

از آغاز...

شاهزاده کوچولوی من،عسلکم از وقتی   که فهمیدم  درونم ریشه زدی خاطرات تک تک  لحظه های با تو بودن  تا یکماهگیت را توی دفترم  نوشتم ،از امروز اینجا  برایت مینویسم تا بدانی  شیرین ترین  لحظه های عمرم با تو چگونه گذشت.  گلچینی از سیسمونی اقا پسر                       روز تولدت   ...
12 شهريور 1392

بدون شرح...

مبارک باشه عشقم امروز بلاخره حلقه ختنه شما افتاد و خیالمون راحت شد،البته بیشتر خودت راحت شدی.خداشکر ...
11 شهريور 1392

آدریان و بانک پاسارگاد

عزیزکم روز تولدت از طرف بانک پاسارگاد اومدن  بیمارستان و  تورو عضو باشگاه نوگلان بانک کردن.چند روز پیش هم از طرف بانک دعوت نامه اومد و دعوت شدیم به جشن نوگلان ،به همراه بابایی رفتیم .خیلی خوش گذشت البته شما از اول تا آخر  خواب بودی.       کلی هم هدیه بهت دادن بعلاوه کارت هدیه که عکس خودت روش بود.     ...
11 شهريور 1392